---- نوشته های همایون رقابی


نوشته های همایون رقابی

خوش آمدید
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
 

 

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

 


 
 
مستند شگفتیهای زمین
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 

مستند شگفتیهای زمین...

با بلند گوی روشن برای پخش کلیک کنید.

 


 
 
سخنانی از دکتر علی شریعتی
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 


 جملاتی تأمل بر انگیز از دکتر  علی شریعتی...
دنیا را بد ساخته اند ...
کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد ...
کسی که تو را دوست دارد،
تو دوستش نمی داری ...
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد ...
به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند ...
و این رنج است ...
 

آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش .



تمام تاریخ عبارت است جنگ دو سرباز که همدیگر را نمیشناسند و میجنگند برای دو نفر که همدیگر را میشناسند و نمیجنگند!



وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم

وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم

چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن





عشق زاییده ی تنهاییست و تنهایی زاییده ی " عشق " ...



دلی که از بی کسی غمگین است هر کسی را می تواند تحمل کند
هیچ کس بد نیست
دلی که در بی اوئی مانده است
برق هر نگاهی جانش را می خراشد !



خدایا، به هر که دوست می‌داری بیاموز که:
عشق از زندگی کردن بهتر است
 و به هرکه دوست تر می‌داری بچشان که:
دوست داشتن از عشق برتر!



کسی می تواند برای نان و آسایش و لذت و برخورداری مادی مردم تلاش کند که خود به نان و آسایش و لذت و زندگی مادی نمی اندیشد !؟





آدم همیشه یک نقاب بر صورتش دارد و تنها دو جاست که غالبا نقابی را که در
سراسر عمر بر چهره دارد پس می زند :

 سلول زندان و بستر مرگ !



نشستم و چشم به جلوه‌های زیبای شعله شمع دوختم،
زبانه آبی‌رنگ آن را که گویی هزاران حرف تازه با من داشت مینگریستم و میشنودم،
میسوخت، می‌گریست، میگداخت و در برابرم ذوب می‌شد و هیچ نمی‌گفت،
اما سراپا گفتن بود...



خدایا! به من قدرت آن را عطا کن که بتوانم بدان اندازه که او را دوست می‌دارم نیاز دوست داشتنش را در خود خاموش سازم.



هرکسی باید هر چندی یکبار مدتی تنها باشد، تنهایی هم یکی از احتیاجات آدمی است...



خدایا !
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و
مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم، برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.



این نسل حق دارد که مرا دشنام دهد !
از خشم بر چهره من پنجه کشد!
با ناخن‌هایش پوست صورتم را بخراشد اما :
حق ندارد آنچه را در عشق به آزادی گفته‌ام و نوشته‌ام
به جز عشق به آزادی نسبت دهد !


 
 
چهل داستان
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 
 
چهل داستان برای شب چهله ای که گذشت...


نشد چهل داستان به شب چله برسد. اینترنت هم با این چهره مهربان و پذیرای خود، غول نامهربانی می‏شود گاهی‏وقت‏ها. بنا بود 37 داستان باشد. اما در این دو روزه تاخیر، سه داستان خوب دیگر رسید که دیدم بد نیست به آن عدد بلاتکلیف 37 اضافه کنم و به عدد پخته و متین و با وقار 40 برسم... 
مطلب کامل

باران خون 
جمال میرصادقی
«جهان از آمدنش روشن می‌شود. بلاها و آفت‌ها از جهان رخت می‌بندند. بیمارها شفا می‌یابند. آرزوها برآورده می‌شوند. انسان رستگار می‌شود.» 
کلبه‌ی ساخته از خیزان مرد رو به دریا است، در کنارش جنگل با درختان کهن و پشت سرش رشته‌های بلند کوه. از کوه آمده است برای رهایی انسان.
«می‌آید تا انسان را از وسوسه‌های جسم برهاند و به او آرامش دیرپای ببخشاید.»
مردی است میانسال، کوچک‌جثه، با چشم‌های آتشین و پیشانی بلند؛ دست‌هایش رو به دریا و جنگل اشاره دارد.
«ندایش را می‌شنوید؟ نشانه‌‌های ظهورش را می‌بیند؟»
دریا می‌غرد، جنگل غریو می‌کشد. صداهایی از هر دو سو می‌آید. مرد لبخند می‌زند و چشم‌هایش می‌درخشد. 

مطلب کامل

مارگزیده
محمد محمدعلی
استاد تا حالا مارگزیده شدی تا بدونی چه ترسی داره وقتی بزرگ‏تری بالا سرت نیست و افتاده‌ای روی خط راه‌آهن و قطار داره به سرعت میاد طرفت و بچه‌های محل فکر می‌کنند یک دختر پررو رفته رو ریل تا به پسرها ثابت کنه از اون‌ها شجاع‌تره و... اما وقتی می‌فهمند مارگزیده شدی، عوض این که به سرعت ببرنت مریض‌خونه، اول حسابی می‌زننت و بعد قاه‌قاه می‌خندند؟ بعد تو میمیری و وقتی زنده می‌شوی می‌بینی تو همون بیمارستانی هستی که پسر شاه به دنیا اومده و با خودت فکر می‌کنی نکنه یه روز بشی سیندرلای وطنی. 
مطلب کامل

قضیه‌ی دم
فرشته مولوی
آه از نهاد آقای دیگر برمی‌آید و به تب و تاب می‌افتد حاشا کند. پس و پیش و کج و راست آینه برمی‌دارد، آینه می‌گذارد، تا به چشم خودش ببیند، که نمی‌بیند. ناباوری و خارش، دست به دست هم، امانش را می‌برند. عاقبت به امید عافیت هم که شده شک را کنار می‌گذارد و تسلیم تقدیر می‌شود. دردم خارش می‌خوابد. نفس راحتی می‌کشد و دست راست و چپ را روانه‌ی محل حادثه می‌کند ببیند خدا بخواهد از شر آن یکی بلا هم خلاص شده یا نه. دست‌ها می‌روند و می‌آیند و راپورت می‌دهند که دم مبارک حی و حاضر است.
آقای دیگر از غصه دلش می‌خواهد بترکد، که نمی‌ترکد. هرچه فکر می‌کند چه شد که این طور شد، عقلش به جایی قد نمی‌دهد. به فکر می‌افتد دست از چون و چرا و چند و چون بردارد و پی چاره‌ای باشد. 

مطلب کامل

نگاه‏ها و نیمرخ‏ها
فتح‌الله بی‌نیاز
از ماه‏سلطان خوشم نمى‏آمد؛ آن‏هم به‏دلایل زیاد و نه‏فقط به‏یک دلیل. وراج بود، و حین وراجى هر کلمه‏اى به فکرش مى‏رسد، به کار مى‏برد. موضوع حرف‏هایش هم بیشتر برمى‏گشت به رابطه زن‏ها و مردها و ازدواج و طلاق. حتى شب‏هایى که لباس مشکى مى‏پوشید و مى‏آمد شنیدن روضه‏خوانى و ذکر مصیبت دهه عاشورا، باز تا وقتى صداى گریه مردم شنیده نمى‏شد، یک‏ریز از همین چیزها حرف مى‏زد. توى خانه خودش بند نمى‏شد و مدام از این‏جا به آن‏جا مى‏رفت تا اطلاعات جدید بگیرد و اطلاعات خودش را تخلیه کند. آن‏قدر الکى‏خوش بود و دنیایش کوچک بود، که توى سى و پنج سالگى بى‏اغراق بیست و شش و هفت ساله به‏نظر مى‏رسید. آن روز که آمده بود دیدنم، وسط حرف اضافه حقوق کارگرها، یک‏مرتبه گفت: «شنیدى مهربانو خواهرشو نگه‏داشته که همین‏جا درسشو بخونه؟» 
مطلب کامل

جای خالی شادی
عباس عبدی
دو ساعت بعد تماس گرفت. پشت خط ماند اما دوباره زنگ زد. آن موقع دیگر داشتم از ساختمان بیرون می‏زدم که بروم خانه. باید می‏رفتم و... اما نه. واقعا هیچ کار مهمی‏ نبود که بخواهم انجامش بدهم. کمی‏ سوپ مرغ از ظهر مانده گرم می‏کردم و جلوی تلویزیون خاموش دراز می‏کشیدم. آنتن بشقابی‎ها‏مان را برای بار دوم پرت کرده بودند وسط محوطه کوی، هرچند هر کدام از همسایه‎ها‏ به شب نکشیده یکی دیگر بر پا کرده بودند! دراز می‏کشیدم و یکی دو فصل از این یا آن را می‏خواندم، چیزی پخش می‏کردم و روی مبل دونفره دست دومم چرت می‏زدم. شاید هم منتظر می‏ماندم کسی از جایی زنگ بزند. 
گفتم می‏آم. پرسیدم: همون خونه قدیمی؟ همون در بزرگ کرم قهوه‏ای دیگه؟ 
«آبی... کمی‏ پایین‏تر، اما تو بیا همون جا. زنگ بزنی، می‏آم بیرون.» 

مطلب کامل

یک حبه قند
قاسم شکری
ده سالی می‌شد ندیده‌بودمش. با این که چهل و یکی دو سالی بیش‌تر نداشت ولی چه زود پیر و شکسته شده‌بود. رفته‌بودم اداره پست مرکزی برای گرفتن کارتِ سوخت ماشینم. داشتم با متصدی تحویل کارت سوخت حرف می‌زدم که یک باره دستی روی شانه‌ام نشست. در نگاه اول نشناختمش. برایم غریبه بود. مثل همه آدم‌هایی که شب و روز توی خیابان، پیاده‌رو، یا مغازه‌ها می‌دیدم و بی‌تفاوت از کنارشان عبور می‌کردم. بارانی رنگ و رو رفته‌ی خاکستری رنگی تنش بود. صورتش آفتاب خورده و سیاه بود و ریش جو گندمی انبوهی، چانه و گونه‌هاش را پوشانده‌بود. اول خیال کردم سؤالی دارد و برای جوابش کسی بهتر از من پیدا نکرده. یا شاید خودکار یا حتا برگ کاغذی نیاز داشت. بی‌تفاوتی‌ام را که دید لبخند کم رنگی زد و گفت: «منو نشناختی محمدی؟» 
مطلب کامل

صورت‎ها
حافظ خیاوی
اولش گفتم چاق است حتما. صدای پایش سنگین بود، خیلی. هی می‌خواستم صدا را نشنوم. می‌خواستم خودم را خلاص کنم از آن صدا. از چاق خوشم نمی‌آید. نمی‌توانم عاشق زنی چاق شوم. درست است خودش را ندیده بودم. حتی ندیده بودم مرد است یا زن. صاحبخانه گفت که زنی تنهاست. وقتی خانه را می‌گرفتم، توی بنگاه گفت. گفت آن بالا زندگی می‌کند. نگفت چاق است یا لاغر، نپرسیدم، زشت است یا زیبا. شب‌های اول، گفتم چاق است. صدای پایش را می‌شنیدم می‌گفتم. ولی بعد یک ماهی که گذشت، شک کردم. از کجا می‌دانستم؟ من که حتا ندیده بودمش. من که صبح می‌رفتم تا شب. من که روزهای تعطیل را می‌رفتم شهر خودمان. از کجا می‌دانستم. اول‌ها، هی با خودم می‌گفتم اگر زلزله بیاید، اگر سقف خراب شود، اگر بیفتد رویم زن به آن چاقی، له می‌شوم حتما. حتا بعضی شب‌ها جای تختم را عوض می‌کردم، می‌کشیدم می‌بردم کنار دیوار. حدس می‌زدم کجا می‌خوابد شب‌ها. سعی می‌کردم زیرش نباشد تختم. 
مطلب کامل

ماهی شکم‎پر
لیلا صادقی
بسته‌ای را تحویل پستخانه می‌دهد و با قدم‌های آرام بیرون می‌رود از در. مسئول پست مهری می‌زند و خطی می‌کشد و بسته را پرت می‌کند روی بسته‌های بزرگ و کوچکی که هر کدام برای کسی منتظره و غیرمنتظره توی کیسه‌های بزرگ‌تری ریخته می‌شوند و پشت ماشین گذاشته می‌شوند و به سمتی حرکت کرده می‌شوند.
سر میگوها را توی مغازه جدا می‌کنند و تنشان را می‌فروشند. سرها را می‌ریزند توی کیسه‌ای و وقتی که پر می‌شود، گربه‌ها و کلاغ‌ها پاره‌اش می‌کنند کنار خیابان و عابران از کنارشان رد می‌شوند بی‌اعتنا. بعضی تکه‌ها را مورچه‌ها می‌برند و بعضی تکه‌ها می‌افتند توی جوب آب و بعضی تکه‌ها می‌چسبند به ته کفش چند نفری که یکی‌شان سوار اتوبوس می‌شود و یکی‌شان توی صف نانوایی می‌ایستد و یکی‌شان پشت میز کارش نشسته و سیگار می‌کشد. 

مطلب کامل

اسطوره‌ی ‌لالو
محمدعلی علومی
... لالو همان ‌لاله ‌است ‌و لاله ‌اسم ‌دخترکی ‌بود در بنه‌گاه ‌که ‌به ‌چشم‌ خواهر، برادری‌ خیلی ‌هم ‌قشنگ ‌بود. مثل ‌عروسکی ‌رنگی ‌و یا به ‌قول ‌قدیمی‌ها مثل ‌عروسکی ‌فرنگی ‌بود. موهاش ‌طلایی‌، چشم‌هاش ‌سبز، خودش‌ هم ‌سرخ ‌و سفید بود... بعدها که ‌اسطوره‌های ‌یونان ‌را می‌خواندم ‌دیدم‌ که ‌هلن‌ و ونوس‌ هم ‌مثل ‌لالو که ‌اسطوره‌ی ‌بنه‌گاه ‌ما در دشتوی‌ بم‌ بود، آن‌ها هم ‌زن‌های ‌قشنگی ‌بوده‌اند... حتی‌ بر سر هلن ‌جنگ ‌شد، میان ‌یونانی‌ها و اهالی ‌تروا... بر سر لالو هم‌ میان ‌من ‌و کل ‌جبری ‌جنگ ‌شد ولی ‌جنگ‌ ما، مثل ‌جنگ ‌یونانی‌ها و تروایی‌ها ده ‌سال ‌طول ‌نکشید. کمتر بود، حدود یک ‌ماه ‌هم ‌کمتر! تازه ‌جنگ ‌یک ‌طرفه‌ای ‌بود. من ‌در عالم ‌خواب ‌و خیال ‌با کل‌جبری ‌می‌جنگیدم ‌و الا او روحش‌ هم‌ خبر نداشت ‌که ‌دشمنی ‌مثل ‌من ‌دارد، یک‌ بچه‌ی ‌ده ‌دوازه ‌ساله‌! 
مطلب کامل

کوچه‌های تاریک پیچ‌درپیچ
ناتاشا امیری
اما وقتی ماکسیمای نقره‌ای کنار جدول سیاه‌وسفید خیابان نگه داشت تا کامیار پیاده شود و یک ربع با گوشی همراهش حرف بزند، چکامه نشسته در صندلی جلو وانمود کرد آینه‌ی روی آفتاب‌گیر نمی‌داند مژه‌ای را که نیست با انگشتی که می‌لرزد از چشم در می‌آورد و به این نتیجه می‌رسد داشتن کسی که ممکن است هرلحظه از دستش بدهد تا چرخه‌ی دوستی یک سال و هفت ماه و چند روزش تکمیل شود، نتیجه‌ای جز معلق ماندن بین زمین و هوا ندارد و اگر فکر می‌کند معلقش نگه داشته، یعنی حتما این کار را کرده است. دوام می‏آورد فقط اگر سیگار کشیدن کامیار برای سرپوش گذاشتن روی ضعف‌های شخصیتش بود و زبانش برای گفتن بهترین خصوصیاتش، تنها توصیه‌نامه‌ای نبود که داشت. به اسم زن سابقش صدایش می‌زد، از خندیدن با صدای بلند بدش می‌آمد، زندگی برایش در دو چیزخلاصه شده بود: الکل و شهوت و یک قرن منتظرشدن هم برای شنیدن جمله‏ای مثل: "دلم برات تنگ شده!" 
مطلب کامل

زن فیلسوف
سعید طباطبایی
قاضی برای رفع این مشکلات زنجیره‌ای که ممکن بود پیش بیاید چاره‌ای اندیشیده بود و آن گپ و گفت ساده‌ای بود با زنان شاکی پرونده‌ها قبل از آن که متهم به دادگاه احضار شود. گاهی هم این گپ و گفت از حد رد و بدل کردن چند کلمه فراتر می‌رفت و رنگ و بوی عاشقانه‌ای به خود می‌گرفت. گپ و گفت به درازا می‌کشید و متهم که اکثر اوقات شوهر زن بود در بیرون از محکمه به انتظار احضار باقی می‌ماند. شهرت قاضی در این زمینه فراگیر شده بود و زن‌ها از این رو، با اطمینان خاطر به این که طرف پیروز محاکمه هستند وارد معرکه می‌شدند. زن داستان ما نیز با توجه به این شهرت از همسر خود که مردی فیلسوف با نام مستعار تانتالیوس بود به جرم روزی ده ساعت دست به زیر چانه زدن و مثل یک مجسمه اندیشیدن به محکمه شکایت برد. 
مطلب کامل

نیروانا
رضا نجفی
دو، شاید هم سه‌بار انگشتش را توی حلق زن فرو برده‌بود. کمی آب زرد رنگ و سر آخر مایع لزجی از دهان زن ریخته‌بود بیرون. اما مطمئن نبود قرص‌ها را بالا آورده‌باشد. 
اصلا نمی‌دانست چند قرص را با هم خورده و این‌که چند قرص برای مردن کافی است یا این‌که برای این کارها دیگر دیر بود یا نه؟
به زن قول داده‌ بود پس از این‌که بالا بیاورد، می‌گذارد که بخوابد. حالا زن تقریبا بیهوش در بغلش بود. مانده بود به وعده‌اش عمل کند یا نه؟
دو سه دقیقه همانطور که زیر بغل زن را گرفته بود، به سر افتاده و موهای به هم ریخته‌ زن و بعد به مایع لزج توی کاسه توالت و سر آخر بی‌هدف به قطره‌هایی که از سر شیر آب می‌چکید، پنجره نیمه باز، لوله سیفون و گل و بته‌های کاشی‌های دستشویی خیره شد. 

مطلب کامل

ملاقات من با عاشق قدیمی مادرم
شهلا زرلکی
مادرم به خانه‏ام آمده است. خانه که می‏گویم یعنی یک آپارتمان 55 متری. وارد جزییات آپارتمانم نمی‏شوم. ربط چندانی به داستانی که می‏خواهم بگویم ندارد. مثلا به چه درد شما می‏خورد بگویم یک دست کاناپه سه نفره دارم به رنگ عنابی و یک میز کوچک شیشه‏ای که گذاشته‏ام وسط هال. ضرورتی ندارد بگویم این آپارتمان آشپزخانه ندارد. یک قفسه چوبی یک متر در یک متر و نیم گذاشته‏ام کنار ظرف‏شویی. مرزی به وجود آمده که می‏شود گفت آن طرفش آشپزخانه است و این طرفش هال. آقایی که از بنگاه آمده بود اینجا را نشانم دهد گفت. این مرز، پیشنهاد او بود. می‏بینم که اخمتان دارد توی هم می‏رود. باز هم یک داستان آپارتمانی دیگر. آپارتمان! آپارتمان! آپارتمان! عصبانی نشوید ولی این کلمه «آپارتمان» بدجوری مرا یاد فیلم بیلی وایلدر می‏اندازد. فیلم آپارتمان. اعجوبه‏ای است این بیلی وایلدر برای خودش. بله این داستان است و من دارم داستان می‏نویسم اما هیچ چیز نمی‏تواند جلوی من را بگیرد که وقتی اسم بیلی وایلدر می‏‏آید، از آپارتمان و ایرما خوشگله حرف نزنم. 
مطلب کامل

فیروزه
فرشته نوبخت
آن‌روز که فهمیدیم، فکرش را نمی‌کردیم. فقط کمی نگران شدیم. قاب عکسِ دو نفره‌شان بالای طاق‌چه‌ی گچ‌کاری شده، بینِ یک‌جفت چراغِ فتیله‌ای روسی ایستاده بود. عکس را در آتلیه‌ی مشهوری گرفته بودند لابد. سیاه و سفید بود. فیروزه در عکس می‌خندید. بلوزِ ابریشمیِ سفیدی پوشیده بود که یقه‌اش از روی گردن سفیدش تا بینِ سینه‌ها هفت می‌شد و سرش را با موهای بازِ شلال سیاه، کمی به طرف شانه‌ی عبداله خم کرده بود. عبداله اما نمی‌خندید؛ از پشت، فیروزه را بغل کرده بود. سیاه بود و طاس. چشم‌های ریز و لب‌های کلفت داشت. درست بر عکس فیروزه، با لب‌های قیطانی و چشم‌های درشت. توی عکس یک چیزی کم بود انگار؛ یا ما این‌طور خیال می‌کردیم. هیچ‌کدام از ما، به فکرش نرسید تبریک بگوید یا تعجبش را با جمله‌ای از میان افکارش بیرون بریزد. این‌ هم میراث پدران ما بود. سکوت در لحظه‌های غریب. آنا اما خوشحال بود. گفت عبداله اهلِ لاهور است و با کشتی تجارت می‌کند... 
مطلب کامل

واکسی
قباد آذرآیین
خدمت‌شان عرض کردم قربان خانه خرابم نکنید. عاجزانه استدعا می‌کنم. دست‌تان را می‌بوسم... دست از سر این واکسی یک لاقبای پیزوری بردارید... یک‌بارکه جاکنم کردید. آلاخون والاخونم کردید دوباره آمده‌اید شده‌اید موی دماغ من بیچاره؟ تا یک سال پیش برای خودم سرپناهی داشتم. تنگ و ترش بود. اما کارم را راه می‌انداخت. زمستان با یک والور گرم می‌شد و تابستان با یک پنکه دستی خنک... آمدند گفتند سد معبرکرده‌ای. گفتند داریم دستی به سر و گوش شهر می‌کشیم... گفتند دکه‌ی تو وصله‌ی ناجور است... مثل یک زگیل کوفتی است که تو ذوق می‌زند و باید از ریشه درش بیاوریم. گفتم باشد امر امر شماست... باور کنید قربان، وقتی داشتند خرابش می‌کردند انگار داشتند گوشت‌های تنم را با منقاش تکه‌تکه می‌کندند... 
مطلب کامل

پرده
مریم رئیس‌دانا
«راستی! مثلن چه کار می‌خواهی بکنی؟»
مهران از این‌که انتقام می‌گیرد، خوش‌حال است؛ گرچه می‌داند حق با او نیست. و دخترک، خشمگین از این‌که مبادا او هم بچه‌ی اضافه‌ی خانه بوده باشد و تمام این سال‌ها فریب خورده‌باشد، عزم جزم می‌کند که نه به مهران بلکه به خودش ثابت کند آیا واقعن بچه‌ی حقیقی خانواده است؟ به همین دلیل اولین چیزی که به ذهنش می‌رسد پرده‌های خانه است. مادر به تازگی پارچه‌شان را خریده، گران، و خودش دوخته و خیلی هم دوست‌شان دارد و مدام به پدر می‌گوید:
- خونه یه شکلی گرفت با این پرده‌ها، نه؟
دخترک گفت: «پرده‌ها، پرده‌ها رو ریزریز می‌کنم. حالا می‌بینی. درخت منو سر می‌برن، من هم پرده‏هاشونو پاره می‌کنم.» 

مطلب کامل

تاس مار
آرش شفاعی
ـ موهات خوشگل شدن.
ـ سلیقه‌ی شماست. 
مثل گربه‌ی مستی خودش را به شکم و سینه‌ی تیمورخان می‌مالد که موهای سیاه و سفید سینه و بازوهایش از زیرپوش سفیدش بیرون زده‌است. عفت چشم در چشم حسن می‌دوزد و با موهای سینه بازی می‌کند. تیمورخان تاس می‌اندازد. شش آمده. می‌افتد خانه‌ی سی و چهار، خانه‌ی سی و چهار، خانه‌ی نردبان است پس مستقیم می‌رود خانه‌ی پنجاه و پنج.
حسن می‌خندد. تاسش را هنوز نینداخته، توی چشم‌های تیمورخان نگاه می‌کند و می‌گوید:
ـ حالا چند روزه می‌رین؟
ـ به تو ربطی داره کره خر؟
ـ ما که رو حرف شما حرفی نزدیم. خوش باشین. 

مطلب کامل

آن روزها، کافه میافا
شهلا شهابیان
"ملکه" نشسته کنار خیابان. تکیه داده به پایه‌ی بتونی پست برق، زانوها بغل کرده و رو به ایستگاه اتوبوس. لبه‌ی پهن کلاه حصیری نیمی از سر و صورتش را پوشانده. ، امروز باید با او حرف بزنم. پیرمرد گفت می‌شنود، کر نیست. گفت "از روزی که مردک بی‌عاطفه قالش گذاشت از حرف زدن افتاد. "مردک بی‌عاطفه؟" بیچاره دایی جلال! 
نمی‌دانم ملکه از نامه‌های عاشقانه‌ای که هر ده، پانزده روز یک‌بار دایی جلال برای او می‌فرستاده چیزی یادش مانده یا نه. باید یادش بیاورم. باید بگویم چرا دایی جلال آن‌روز سر قرار نیامد. باید راست‌ش را بگویم. ‌بگویم نه فقط آن‌روز، که بارها پیش از این‌که زمین‌گیر و خانه‌نشین بشود، آمد آن‌سوی خیابان ایستاد و به دختر سرخ‌پوشی که منتظر مرد ناشناس بود خیره شد، به ملکه‌اش! این‌ها را توی دفتر خاطراتش نوشته. باید دفتر را، دست‌نوشته‌های دایی را نشانش بدهم. قول داده‌ام. 

مطلب کامل

یک نسخه خطی بودایی و بررسی این که "بودا یک مرد بود"
مسعود میری
شاید بشود درک کرد که چرا "ناستیک " برای حکیم ما می‏توانست با نفی "ساتی" همراه شود. آن که از مرگ می‏پرسد با آن که تا مرگ را می‏خواهد بداند، که بعد از مرگ چه می‏شود؟ "او" خود را بیرون از خویش هم ادامه می‏دهد، همچنان که بیرون از زمان خود نیز. و زنان برای گوتمای حکیم "هنوز" معنی نداشت. آن گاه که زیر درخت توت بلندی، دمی‏ می‏آسودند، مریدان خبر آوردند، شوی آن زن مرد. 
راوی در چند جمله مختصر خبر می‏دهد که گوتمای فرزانه، لبخندی زد و گفت پیغامی‏ به اهل خانه برسانند: "زنان دیگر همراه مردان به گور نخواند رفت و نخواهند سوخت". زن وقتی از راه رسید پرسید: "چرا؟" بودا چه گفته بود؟ نسخه خطی میراثی کاملا در این خصوص ساکت است و سخنی نمی‏گوید. 

مطلب کامل

بازگشت
پاکسیما مجوزی
روی صندلی هواپیما که نشست یک نفس عمیق کشید، سرش را به صندلی تکیه داد و چشم‏هایش را بست. صدای دور مهمان‏دار را می‌شنید که مسافران را به طرف صندلی‌هایشان راهنمایی می‌کرد. بعد از 36 ماه تصمیم گرفته بود برگردد. پیش از این می‌گفت هرگز نمی‌روم، پایم را توی آن کشور و خانه نمی‌گذارم. اما دو روز پیش نظرش عوض شد. صدای آشنا اما بی‌تفاوت مرد او را به یک آژانس مسافرتی کشانده بود و حالا اینجا روی صندلی در هواپیمای ایران ایر نشسته بود. صدای ضبط شده‌ای از بلندگوها بخش می‌شد و مهماندار با ماسکی روی دهان و حرکت دست‌هایش به مسافران آموزش می‌داد تا از ماسک اکسیژن چگونه استفاده کنند. به این فکر کرد که چه اهمیتی دارد وقتی هواپیما سقوط می‌کند ماسک اکسیژن داشته باشی یا نه؟ و چه اهمیتی دارد که برمی‌گردد؟ شاید اصلا نباید می‌رفت. حالا که مرد به همه‌چیز اعتراف کرده بود با این بازگشت می‌خواست چه چیزی را ثابت کند؟ می‌خواست بگوید من هم هستم؟ 
مطلب کامل

حجله زیر شاه‌توت گورستان
جمال‏الدین معتضدیان
آخ که چه جهنمی است این گورستان و چقدر دیوانه‌ام می‌کند. با آن آسمان خاکستری کوتاه و دیوار آجری که مرده‌ها را بلعیده و سنگ‌هایی که روی سینه‌ها نشسته‌اند. سینه‌های شکافته و متلاشی شده. این‌جا بی‌نهایت نعش دارد و من فقط گورکن را می‌بینم که نشئه و سرخوش است. اصلا شاید همه چیز زیر سر او باشد. هرچقدر هم که قبر می‌کند و تریاک می‌کشد پیر نمی‌شود. با آن چشم‌های عدسی، مردمک‌های ته سنجاقی و عضلات ورزیده، دم غروب می‌نشیند داخل آلونکش و آنقدر سیخ و سنگ می‌کند تا وسط شب سرش گرم می‌شود و می‌آید قبر می‌کند. یک جوری می‌کند انگار یقین دارد که فردا کسی را داخلش می‌خوابانند. همیشه هم در اتاقش را قفل می‌کند. از مرده‌ها می‌ترسد. فقط چند سال از خدا کوچکتر است، ولی باز هم خیال مردن ندارد. قبرهایش را که کند می‌نشیند سر یکی از آنها که داخلش نعش خوابیده و درد دل می‌کند. از آن درد دل‌های پای منقلی.
مطلب کامل

صبحانه در پارکینگ
پونه ابدالی
یعنی ترسیده بودم؟ از آن موقعی که میکاییل موقع گل کاری توی حیاط آن مجسمه‌ی مومی را پیدا کرد اوضاع انگار به هم ریخت.
داد و هوار کشیده بود و مثل جن زده‌ها پریده بود بیرون. من و بیژن توی آتلیه داشتیم عکس‌ها را روتوش می‎کردیم که صدایش را شنیدیم. علی زودتر از همه پریده بود بیرون و تورج از پنجره خانه‌اش آویزان شده بود تا ببیند چه شده.
علی میکاییل را با هزار زور و زحمت آورد آن هم موقعی که بیژن داشت پارچه‌ی کثیفی را که دور چیزی شبیه یک مجسمه پیچیده بودند باز می‌کرد. میکاییل تا بیژن را دید خواست دوباره برگردد که علی بازویش را محکم گرفت و نگهش داشت. میکاییل دست روی دست می‌زد و با گریه و زاری فقط می‌خواست برگردد خانه. دیگر حوصله‌ام داشت سر می‌رفت که تقریبا سرش داد زدم:
- این مسخره‎بازی‌ها چیه میکاییل؟ بگو چی شده و خلاص. 

مطلب کامل

روایتی بودار از یک شب طولانی
امید باقری
محسن و الناز که آمدند، انگار شور زندگی را هم با خوشان آوردند. الناز دختر ریز نقش چشم و ابرو مشکی‌ای بود که شیطنت از چشم‌هایش می‌بارید. محسن نرسیده یک سیگار روشن کرده‌بود و جلوی آشپزخانه با احمد گپ می‌زد. وقتی سینا به آن‌ها ملحق شد، صدایشان را کمی پایین آوردند. سینا بحث اتفاقات یک ساعت اخیر را پیش کشید. محسن به دقت گوش می‌کرد و تعجب کرده‌بود. داشت می‌گفت: «اتفاقه. شاید باد بوده. بد به دل‌تون راه ندید...» که فائزه وارد جمع‌شان شد و بی‌مقدمه رو به سینا گفت: «من یک ساعت هم این‌جا نمی‌مونم‌ها. گفته باشم» فائزه منتظر نشد سینا چیزی بگوید. به سمت اتاق خواب، لابد برای پوشیدن مانتویش می‌رفت که سینا دنبالش دوید. وقتی به اتاق رفتند و در را پشت سرشان بستند، صدای جر و بحث‌شان کم‌کم بالا و بالاتر رفت. با بالا رفتن صدای‌شان، احمد سیگار دیگری برداشت و به حیاط رفت. 
مطلب کامل

هنوز اون‌جان
آرش یعقوبی
12. در را باز کردم. سعی کردم پایین را نگاه نکنم. من بودم فقط. این دفعه چیزی نمی‌خواست. نه تخم‌مرغی، نه نانی، نه هیچی. آمده بود ببیند چه کار می‌کنیم. نتوانستم وانمود کنم که تو نیاید. این حرف‌ها را نداشتیم. چند وقتی می‌شد که همه‌ش این‌جا بود. داشتم دنبال استکان می‌گشتم. جلوی پنجره وایستاده بود و بیرون را تماشا می‌کرد. با آن دامنِ جینِ قرمزِ مایل به صورتیِ سنگ‌شور و کوتاه. آسانسور طبق معمول گیر کرده‌بود. زن سرایدار را دیده‌بود در راه‌پله. پرسید: «به نظرت زشته که من‌و این‌جوری دید که دارم می‌آم بالا؟» احتمالاً روی شیشه بخار درست کرده‌بود با نفس‌اش و بازی می‌کرد باهاش. نذاشتم سکوت بیفتد. گفتم: «چه جوری؟» انگار صدام دیر رسید به‌ش. سه ثانیه بعد شنیدم «چی؟». 
مطلب کامل

صدایی‏ها
سالور ملایری
تو ولیعصر صدا میاد؛ یه چیزی مثل صدای بوق ماشین و آژیر آتشنشانی باهم. انگار یه چیزی سال‌ها زیر آسفالتاست و حالا می‌خواد از هرچیزی که ممکنه یه ظهر که از ولیعصر رد می‌شی و حسش می‌کنی، بزنه بیرون. از آهنای ساختمون روبروی پارک ملت که دارن می‌سازنش. از فاضلاب میدون ونک یا زیر پل پارک‌وی که دیگه می‌شه شبیه آژیر. می‌تونی یاد آژیر اعلام خطر بیافتی که زمان جنگ تو شهر می‌زنن تا هرکس بره پناه بگیره. اما صداش کاملا مثل این نیست. یه بار فکر می‌کردم از ساختمونای جام جم میاد. از روی اون برج آهنیه روی یکی از ساختمونا که روش پر دیش ماهواره است. الانم اگه چشمام بهشون بیافته از زور صدا می‌خواد تمام شیشه‌ی ماشین خورد بشه. می‌تونی این تصورو کنی که یکی هی داره از خودش صدا در میاره و ول نمی‌کنه. یکی زیر آسفالتاست و توی همه‌ی ماشینا و موتور سیکلتا. لای تیرای چراغ برق باغ فردوس. توی هر فرعی و زیر هر پل. به‌خصوص از اون پل بزرگ آهنیا که بین فرعی و خیابون اصلیه و وقتی ماشین از روش رد میشه صدا می‌ده. 
مطلب کامل

عادت تنهایی
حسن فرامرز
مثل‌ هر‌‌ روز،‌ ساعت ‌شش عصر، حسن در حیاط ‌‌را‌‌‌ بست‌ و‌ وارد‌ کوچه ‌‌‌شد‌‌‌. می‌‌بایست دویست ‌‌‌متری می‌‌پیمود‌ تا ‌به‌ خیابان‌ ‌برسد‌.‌ در ‌‌‌این‌ چند ماهه‌ی بهار و تابستان او‌ را‌‌‌ چیزی‌ خارج ‌از ‌اراده‌اش، ‌کم ‌و ‌بیش،‌ ‌در ‌همین ‌ساعت به ‌حرکت ‌‌وا ‌می‌داشت که‌ تاب‌ ایستادگی در ‌برابرش‌ را ‌نداشت. با حالتی فرتوت ‌و ‌وارفته‌‌‌ پیچ‌ ‌کوچه را‌ پشت سر‌گذاشت و وارد کوچه‌ای‌‌‌‌‌‌‌ دراز ‌‌‌‌و‌ پهن شد که ‌‌به‌ خیابان منتهی ‌می‌شد. کوچه را پشت سر گذاشت و به خیابان رسید.‌ فاصله‌ی‌ چندانی ‌با‌ تلفن ‌همگانی‌‌ نداشت‌. ‌با اندوهی‌ فروخورده ‌و‌ ابروانی‌‌ در‌هم‌‌‌ گوشی‌ تلفن را‌ بر‌‌داشت‌ و ‌‌مدتی‌‌ به ‌شماره‌ها ‌خیره ‌‌شد. پشیمان شد ‌و گوشی ‌را ‌به ‌حلقه ‌‌آویخت ‌‌و ‌برگشت. ‌اما ‌‌نرفته‌،‌‌ باز ‌به ‌سمت تلفن‌‌ بر‌‌گشت ‌و‌‌‌ ‌قد‌ کوتاهش‌ ‌را به‌ زیر‌ تلفن ‌‌کشاند و‌ انگشت‌ اشاره‌اش -که ‌بند‌ اولش ‌‌قطع‌ شده‌‌ بود-‌ ر‌ا‌ روی ‌شماره‌ها‌‌‌‌‌ فشرد. 
مطلب کامل

شفیعه
میلاد صادقی
شفیعه سرطان گرفته. نگفتم که برگردی. خواستم بدانی بدخیم است. تا شش هفت ماه دیگر تمام می‌کند. نه می‌خواهم حال تو را بدانم، نه حال زن و بچه‌ات را. برایم مهم هم نیست چه شکلی شده‌ای. یا چه می‌کنی. یا از این حرف‌های ده‌من یک شاهی که تو همه‌ی نامه‌های دنیا می‌نویسند. مدت‌هاست برایم مرده‌ای. مرده بودی یعنی. دیروز تو کمد شفیعه یکی از دستخط‌هات را دیدم. گفتم نامه می‌نویسم برایت. سکوت کرد. آدرست را از شوهرخواهرت گرفتم. گفت کبابی زده‌ای. گفت ورونیکا همان سال اول ولت کرده. گفت همسرت هندی‌ست. گفت اسم دختر بزرگت را گذاشته‌ای شفیعه و یک من سبیل و گاه و بی‌گاه شعر شاملو و بوی عطر و ادوکلنت را آب فرنگ برده. من بودم می‌گفتم باد انقلاب، یا شاید چشم‌های آبی ورونیکا! مگر ما که ماندیم چه‌مان کردند؟ کی بودیم اصلا؟ جو، جو ما نوچه‌ها نبود. آتشش به دامن ما که رسید، یکی دو روز سوال و جواب بود و بعد، خلاص. این وسط شفیعه شد بازنده. اوایل زیاد برایت می‌نوشت. نمی‌دانم برایت می‌فرستاد یا نه. پاپیچش نمی‌شدم. 
مطلب کامل

عروس برفی
شیوا پورنگ
از آرایشگاه که حرکت کرده ‌بودند. برف داشت قطع می‌شد. سپیده دلخور بود گفته‌بود اگر این همه اصرار او نبود عروسی‌شان می‌ماند برای بهار یا شاید هم تابستان. مرد نوازشش کرده‌بود، گفته بود، بهار و تابستان دوباره لباس می‌پوشند و عکس و فیلم می‌گیرند. سپیده چشم‌هایش پر از اشک شده‌بودند و مرد گفته‌بود: "اِ،گریه نکن، آرایشت خراب می‌شه." سپیده نوک ناخن مصنوعی تیزش را کشید روی دست مرد. مرد مورمورش شده‌بود. سپیده گفته‌بود: "من دوست داشتم صبح خودت منو می‌رسوندی آرایشگاه". مرد گفته‌بود: "مهم این بود که من بیام دنبالت، من و فرزین که از این حرف‌ها با هم نداریم مثل داداشم می‌مونه‌، از مهدکودک هم‌کلاس بودیم. 
همیشه پرده را می‌کشید. اما دلش می‌ماند پیش آسمان خاکستری و صورتی، پیش گلوله‌های برف، پیش ساختن آدم برفی. هدفون را از گوشش برداشت. بلند شد. پرده را کشید. 

مطلب کامل

به خاطر یونگ و فروید
شاهین فداکار
آقای پلیس از این که با صبر و دقت به حرف‌هام گوش می‌کنید خیلی ممنونم. همکار قبلی‌تون مرتب وسط حرف‌هام می‌پرید. اینجوری من هول می‌شم و رشته‌ی حرف‌ها از دستم در می‌ره. تازه یه جوری با بی‌حوصلگی منتظر آخر ماجرا بود. در حالی که آخر ماجرا بدون این مقدمات معنی نداره. ولی شما نه، شما خیلی خوب و حرفه‌ای عمل می‌کنید. البته موضوع خیلی مهمه و ارزشش رو داره که وقت‌تون رو برای شنیدن تفصیل ماجرا صرف کنید. موضوع این پرونده قتله و من واقعا از این که فرد صلاحیت داری مثل شما به این پرونده رسیدگی می‌کنه راضی هستم. همونطور که گفتم من برای گزارش قتل مروارید بیگی توسط کامیار یوسفی اینجا اومدم. 
حتما می‌خواید بدونید این دو نفر کی‌اند و چه نسبتی با من دارند؟ درسته؟ بله من تا حدودی با روند پرونده‌های جنایی آشنا هستم. مروارید عزیزترین کَس من بود. 

مطلب کامل

نزدیک اما رفته از یاد
کاوه بغدادچی
یک ساعتی هست که بیدارم ولی هنوز دراز کشیده‌ام در رختخواب. پارسال که سرایدار به بهانه‌ی سرمای اتاق‌‌ها تختم را آورد و گذاشت گوشه‌ی هال، اعتراضی نکردم. بعد هم که دیگر زمستان تمام شد تخت همان‌جا ماند. حالا صبح‌ها پس از بیدار ‌شدن تا مدت‌ها خیره می‌شوم به دیوارهای دودگرفته و سقف پر از ترک هال. ترک‌های درشت را تعقیب می‌کنم و دوست دارم حدس بزنم هر جفتشان کی به هم ‌می‌‌رسند و اصلا هرکدامشان از دیروز تابه‌حال چقدر جلوتر آمده‌اند. گاهی هم می‌روم توی نخ دو رشته لامپ درازی که از سقف هال آویزان‌اند. شب‌ها که روشن‌شان می‌کنم دیوارها از این هم کهنه‌تر و دودگرفته‌تر به نظر می‌رسند. همان موقع که اینجا را می‌ساختم برقکار گفته بود که برای اتاقی با این مساحت دو تا شعله کم است، اما خودم گفتم از نور زیاد خوشم نمی‌آید. گفتم اما دروغ گفتم. 
مطلب کامل

یاشماق‏ها و پاپاق‏ها 
رقیه کبیری
اولین‌بار که عکسو دیدم، چیزی دلمو خراشید. مثل سنگ چخماقی بود که به جای جرقه زدن گرمای تنمو یخ کرد. بدتر از سائیدن سنگ چخماق بود. انگار گربه‌ای به در بسته چنگ می‎زد. نشسته‌بود رو سینه‎ام و به دلم ناخن می‌کشید. 
چنگال‌هاشو نمی‌دیدم؛ اما سنگینی‎‎اش رو رو سینه‌ام حس می‎کردم. سنگین‎تر از سنگ زیرین آسیاب فراموش شده تو خونه‎ی آباجی بود که چند روز پیش تحویل موزه دادیم. آباجی می‌گفت: «سنگه بیشتر از 150 سالشه» موزه سنگ رویی‎اش رو هم می‌خواست، اما "عمواوغلی" وقت رفتن انگار که دسته‎ی چمدانش رو گرفته باشه، دسته‎ی چوبی سنگ رو گرفته‌بود و با خودش برده‌بود. آباجی می‌گفت: «هیچ وقت سنگ رویی با سنگ زیری جور نبود، همیشه یه جای کار می‌لنگید.» مثل من که همیشه یه جای کارم می‌لنگه. 

مطلب کامل

برای ماری عزیزم، با عشق و نفرت
سروش رهگذر
شاید این آخرین نامه‌ی من باشد. ببخش اگر کاغذ و جوهرش نامرغوب است که با چند تکه سر هم شده پاکت سیگار و یک سوزن و قطرات بی‌رنگ خونم، بهتر از این نمی‌توان نوشت...
ماری، هم اکنون تا مرگ، تا رهایی چند قدمی بیشتر فاصله ندارم. آن سرپیچی از دستور فرمانده کمپ در اعدام اسیران جنگی، حال مرا در خط مقدم، مقابل دشمن قرار داده؛ یک تبعید خود خواسته. اما ته دلم بابت همه‌چیز قرص است به جز... تو. 
آری، به‌طور قطع این آخرین نامه‌ی من است و اینکه آیا این نامه به دست تو خواهد رسید، برایم مهم نیست. مهم این است که در چنین شرایطی، چند دقیقه قبل از فرمان حمله، حسی مجبورم کرد به نوشتن این نامه‌ی کوتاه. حسی مرموز و لجوج که شاید نشأت گرفته از کابوس دیشبم باشد. در خواب و بیدار تصویر آشنای بسیار وحشتناکی دیدم. آنجا که جوانکی تکیده با چهره‌ای زرد و موهای خاکی، روی همان تختی که یکی از پایه‌هایش کوتاهتر از بقیه است... 

مطلب کامل

از عمق آب
مهتاب سعادتمندی
همه‌چیز از آن شب شروع شد، بعد هم انگار پایانی نداشت. یکی از شب‏های سرد نوامبر، وقتی من و رضا و سارا به خواب فرو رفته بودیم، تلفن به صدا در آمد. دقیقا پنج زنگ خورد، چون من در شمارش، حتی اگر خواب باشم آدم حاذقی هستم. از همان اول، چشمانم را باز کرده بودم و به پشت جلد «رویای نیمه شب تابستان» که به شکل «وی» برعکس روی تلفن میز رضا باز مانده بود، نگاه می‏کردم. نور ملایم آبی‌رنگی از سمت پنجره به جلد بزرگش می‏تابید. زنگ تلفن، زیر آن، مثل ناله‏ی کشدار زنی شده بود که کمک می‏خواست.
رضا کمابیش بیدار، یک لحظه، خیره نگاهم کرد، بعد پشت به من کرد و با کشیدن سهم بیشتری از پتو، نفس عمیقی کشید که یعنی، تو که بیداری، خودت گوشی را بردار. شاید هم: چرا گوشی را بر نمی‌داری، تو که بیداری؟ قسمتی از پتو را که دورم پیچیده بود با صدای الکتریسیته از خودم دور کردم و قبل از آن که یک‌بار دیگر، تلفن به صدا در آید، برش داشتم. 

مطلب کامل

از عشق و مصائب دیگر
حسین شکربیگی
- حالا چرا زن؟
- گیر دادی؟
- چرا زن؟
منصور فقط خندید و با خودش گفت کاش پاکش می‌کردم.
اما یارو نقش زن انگار حالا بخواهد رد پاهایش را پاک کند با همان اخم و همان سر فروبردگی در پوست مشغول شد. منصور تیزی چیز سوزاننده‌ای را بر پوستش حس کرد. تن زد.
توی سرش گفت: هیچ وقت نمی‌تونم پاکش کنم... کاش از اول...
ملیحه هم‌چنان در کش و قوس‌های تن زن بود. زن حک شده بر پوست چشم‌های درشتی داشت به جایی شاید دور خیره شده‌بود.
- یادمه خیلی وقت پیشا یه پسری عاشقم بود... دوران دبیرستان... اسم منو می‌نوشت روی دیوارای مردم 

مطلب کامل

شباهت عجیب
نعمت نعمتی
بعد از پنج ساعت تدریس "مدیریت عمومی" به پارک آمده‌ام تا نفسی تازه کنم. هوا، بوی شرجی می‌دهد. نسیم آرامی می‌وزد و من جان تازه‌ای می‌گیرم. فواره‌های حوض پارک، از چهار جهت بلند می‌شوند و می‌ریزند پایین. بی‌اختیار یاد این شعر می‌افتم: "فواره چون بلند شود، سرنگون شود".
نگاهی به نیمکت‌های پارک می‌اندازم. همه‌شان اشغال شده‌اند. خوب که نگاه می‌کنم، گوشه‌ی یکی از نیمکت‌ها جایی برای نشستن هست. پیرمردی روی آن نشسته و دارد با خود حرف می‌زند. می‌روم نزدیکش. سلام می‌کنم و می‌نشینم. زیر لب پاسخ سلامم را می‌دهد و دوباره با خودش حرف می‌زند. شاید هم دارد با کسی دیگر حرف می‌زند، ولی من خیال می‌کنم دارد با خودش حرف می‌زند. اصلا به من چه که دارد با چه کسی حرف می‌زند. 

مطلب کامل

کفش
نسترن رادمنش
تکانش داد و نگاهش کرد. اول یک‌دور بندهایش را شل کرد. کفی‌اش را برداشت، کمی با انگشت دوطرفش را کشید و دوباره کرد پایش. هیچ فرقی نکرده بود. همچنان حداقل دو شماره کم داشت و هرچه بیشتر فشار می‌آورد، شستش از جلو خم‌تر می‌شد. عجیب بود. پایش را در آورد و دوباره براندازش کرد. اول رفت سراغ کفش، مارک addicolour را بررسی کرد و دوباره از بندها شروع کرد. تهشان که گلی بود و سفیدی جداره‌ها که چرکتاب بود و به زردی می‌زد. حتی قسمت ساییده شده‌ی پاشنه‌ی لنگه‌ی راستی، آن هم سرجایش بود. اما هرچه می‌کرد، پایش توی کفش نمی‌رفت. نه که تنگ باشد، اصلا داخل نمی‌شد. حداقل دو شماره ای کوچک بود. کفش را انداخت روی زمین و فکر کرد عجیب است. نیمه‌شب که برگشته بود از فرط خواب‌آلودگی کفش‌ها را پرت کرده بود دم در و بعد افتاده بود روی تخت. 
مطلب کامل

یک سه‌گانه‌ی مجزا 
محمدرضا کلهر
راهی نمانده بود. پیاده راه افتادم. چند قدمی نرفتم که یه پیامک اومد. نوشته بود: «ممنون بابت همه‌چیز شام و رسوندنم!» سر که بلند کردم. تاکسی از جلوم گذشت. راننده هنوز نیگام می‌کرد. از طبقه سوم صدای هم اتاقی‌ام خیابان را به گند کشید:
- نفله کاپشن منو چرا پوشیدی؟ 
و در همیشه باز خوابگاهی که هیچ علاقه‌ای به آن نداشتم را باز کردم و پله‌ها را پیش گرفتم و بالا رفتم و باز به سقوط فکر کردم. و به مغاک آینده‌ای تاریک... ناگهان چشمم به سکه‌ی 25 تومانی افتاد که روی پله‌ی آخر افتاده بود. برش داشتم. فوتش کردم. با روی انگشت شصتم زیرش زدم تا پرت شد به هوا روی سرم. پره پره خیز برداشتنش قشنگ بود در تلالو زیر لامپ زرد. تا نزدیک سقف اوج گرفت، پایین که آمد روی سرم انگار که سرویس والیبال می‌زنم قاپیدمش و فکر کردم که سکه‌ای که هوا می‌اندازی تا برسد توی مشت آدم، هزار چرخ می‌خورد. خوش خوشکان رفتم به سوی اتاقم. 

مطلب کامل

خواب مقدر
همایون نورعلیپور (احتجاب)
یکی از مردها از جا بلند می‏شود. انگار در خواب راه می‏رود، دست‏ها را رو به جلو دراز کرده، با چشمان بسته می‏رود. شلواری جین به پا دارد و کفشی اسپرت. به نظرم آشناست، اما یادم نمی‏آید کجا او را دیده‏ام. چرخشی نرم به تنش می‏دهد و می‏رود به سمت پنجره و آن را باز می‏کند، هوای خنک وتمیزی از پنجره تو می‏زند. در دوردستِ پشت پنجره، ماه، کوچک و تار دیده می‏شود. مرد قدری جلوی پنجره می‏ایستد، انگار دارد به ماه نگاه می‏کند، نفس‏هایی آرام و بلند می‏کشد. بعد می‏خندد، بلند بلند. چند نفری با چشمان خواب‏آلود نگاهش می‏کنند. بعضی‏ها دیرتر سر بلند می‏کنند، چشم‏ها را می‏مالند و به مرد جوان نگاه می‏کنند. نمی‏دانم چه کار می‏خواهد بکند. آن‏های دیگر هم منتظرند تا مرد کاری را که می‏خواهد بکند زودتر تمام کند تا آن‏ها دوباره بخوابند. مرد هنوز پای پنجره مانده و می‏خندد، بلند بلند. خوشحال است، نمی‏دانم چرا. 
مطلب کامل

ایروبیک
فاطیما فاطری
افتاده‌ام به بشوروبساب نه از وسواس. هرازگاه ویرم می‌گیرد اثاث اتاق‌ها و کابینت‌های آشپزخانه را بیرون بریزم. یک‌جور منیت. می‌گویم منیت چون آزار و اذیتی که به البرز می‌دهم مانع نمی‌شود که نیفتم به جان زندگی. البرز این‌طور وقت‌ها مسافرت را بهانه می‌کند. اوایل به نظر تصادف می‌آمد اما هر زنی می‌توانست بفهمد هر چیز می‌تواند باشد جز تصادف. این‌بار به عمد خواسته‌ام بفرستمش سفر. قابلمه‌های تفلون را وسط آشپزخانه چیده‌ام. کشوها را خالی کرده‌ام. تنک‌های ناصری را از روی اُپن برداشته‌ام. میز آشپزخانه را کشانده‌ام توی اتاق نشیمن. برای این‌که بداند چه‌قدر تمیزکاری‌ام جدی‌ست. دنبال جایی برای ظروف «آرکرُک» می‌گردم که در ورودی باز می‏شود. البرز وا خورده نگاهم می‌کند.
ـ سلام، خسته نباشی؟ 

مطلب کامل

من یوسفم تو یوسف بی‌چاه دیده‏‌ای؟!
سیدمیثم رمضانی
خمپارهای ترکید. من پرت شدم و مردم. تانک‌ها از خاکریز سرک کشیدند و شیب را آمدند پایین، پای دیرک خیمه. سم کوبیدند و ماغ کشیدند وخاک را لای زنجیرهاشان الک کردند و از روی جسدم رد شدند. له شدم و استخوان‏هام چِرِخ چرِخ ترکید. خاک شدم و لای زنجیرهای تانک قل خوردم. تو ایستاده بودی بالای دیرک خیمه. یک لنگه پا. مثل لک‌لکی که در آب تالاب خودش را به خواب زده. کبری هم بود درست گوشه‌ لچکی و پرت افتاده‌ی گورستان. گریه می‌کرد و شانه‌هاش می‌لرزید. تانک‌ها که دوباره ماغ کشیدند، باد هو کشید و چادر سفید کبری از سرش واشد و لای برگ‌های پلاسیده‌ی توسکا و سپیدار پرواز می‌کرد. چادر نبود. تو بودی یوسف. شبیه لک‌لک سفید که حالا روی دیرک نبود. کبری قاه‌قاه می‌زد. دندان‌هاش یکی در میان افتاده‌بود روی گور تازه‌ی من. کرم‌ها لای دندان‌هاش پشتک وارو می‌زدند. همین که خمپاره‌ای دیگر ترکید، من پرت شدم و نمردم. تانک‌ها از روی پاهام رد شدند و من ماغ کشیدم و... 
مطلب کامل

 


 
 
قابل توجه پیاز نخوران!!!
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 

 

 قابل توجه پیاز نخوران...
 
 
 
از پیاز به عنوان یک داروی ضدعفونی کننده استفاده می شود. مالیدن آب پیاز به صورت از ایجاد لکه ها جلوگیری می کند. و از مخلوط آب پیاز و عسل می توان به عنوان یک کرم ضد چروک استفاده کرد.

پیاز سرشار از ویتامین C، کلسیم، منیزیم، فسفر، پتاسیم، سدیم، گوگرد و اسید فولیک و مقدار کمی آهن، مس و روی است که تاکنون تحقیقات زیادی برای اثبات خواص آن صورت گرفته است.

پیاز و پوکی استخوان

خوردن پیاز در پیشگیری از پوکی استخوان مؤثر است؛ چرا که پیاز با جلوگیری از کاهش مواد معدنی به ویژه کلسیم موجود در سلول‌های استخوانی از بروز پوکی استخوان جلوگیری می‌کند.

پژوهشگران دانشگاه برن سوئیس، ترکیبی در پیاز شناسایی کرده اند که از کاهش حجم استخوان و پوکی آن جلوگیری می کند. این ماده در پیش گیری در کاهش نیافتن مواد مصرفی ـ به ویژه کلیة سلول های استخوانی ـ تأثیر زیادی دارد.

ـ پیاز، قند خون و کلسترول را پایین می آورد.

پیاز یکی از گیاهان بسیار قدیمی است که انسان آن را شناخته و در غذای خود استفاده می کرده است در کتاب های پزشکان قدیم از پیاز به سبب داشتن الیاف و ویتامین ها و فلزات به عنوان داروخانه ای کامل نامبرده شده است.

خواص پیاز

بوی آن میکروب های مضر را از بین می برد.

قند خون را کاهش می دهد.

از ابتلا به سکته جلوگیری می کند.

قلب را فعال می کند و کلسترول را کاهش می دهد.

گردش خون را تقویت می کند.

به سبب داشتن آنتی اکسیدان، تنش و نگرانی را از بین می برد.

الیاف غذایی آن دستگاه هاضمه را تقویت می کند.

پیاز از سرطان ریه جلوگیری می کند:

مواد شیمیایی موجود در پیاز خطر ابتلا به سرطان ریه را کاهش می دهد. مواد «فلاونوید» از دچار شدن به انواع بیماری ها جلوگیری می کند و به وفور در پیاز یافت می شود.

(پیاز و سیر از گیاهان طبیعی بسیار خوبند و برای سلامتی انسان بسیار مفیدند و تنها عیب آنها بوی بدشان است که سبب آزار دیگران می شود.)

-پیاز برای پوست بسیار مفید است. زیرا خون را تصفیه می کند و در نتیجه رنگ چهره زیباتر و جذاب تر می شود.

همچنین پیاز به دلیل داشتن گوگرد باعث افزایش رشد موهای سر می شود. پیاز به دلیل داشتن آهک، دندانها را محکم می کند و باعث استحکام استخوان بندی بدن می شود... بنابراین خوردن پیاز در کودکان مبتلا به نرمی استخوان و سالمندان مفید است.

اگر سرما خورده اید، چند پیاز را برش داده و در نقاط مختلف خانه قرار دهید.... پیاز مانند یک دستگاه تصفیة هوا از ابتلای سایر اعضای خانواده به این بیماری جلوگیری خواهد کرد.

همچنین اگر خارج خانه غذا می خورید، پیاز را همراه آن مصرف کنید، زیرا ماده ای در پیاز وجود دارد که از مسمومیت غذایی حاصل از خوردن گوشت مانده جلوگیری می کند.

اگر شخصی به دلیل مصیبت وارده دچار حملات عصبی شده، پیازی را به دوئ نیم کرده و جلوی بینی او بگیرید.

پیازچه

پیازچه فواید متعددی دارد. به تازگی متخصصان علوم تغذیه فرانسه در یافه اند که پیازچه ادرار آور است زیرا ۸۵ در صد آن را آب تشکیل می دهد.

در پیازچه ۲۴۳ میلی گرم پتاسیم و ۴ میلی گرم سدیم و ۲۷ گرم کالری است.

دانشمندان دریافته اند که بخش سفید رنگ پیازچه دارای مواد قندی است که در ادرار کردن تأثیر می گذارد و بخش سبز آن ویتامین«ث» دارد که دستگاه دفاعی بدن را تقویت می کند. و ۲ میلی گرم ماده کاوتین پیازچه به بازسازی سلولها کمک می کند.

همچنین پیاز به دلیل داشتن ماده گلوکوزین که مشابه هورمون انسولین است، قند خون را تنظیم می‌کند.

گفتنی است، خوردن نصف پیاز متوسط در روز ۳۰ درصد از مقدار کلسترول بد خون را کاهش می‌دهد و به جای آن باعث افزایش کلسترول خوب خون می‌شود. پیاز منبع غنی نوعی اکسیدان است که از بروز سرطان در افراد جلوگیری می‌کند.

این گیاه خوراکی از بیماری آب مروارید در چشم نیز جلوگیری می‌کند و بنابراین مصرف آن به افراد مسن توصیه می‌شود
 
 

 
 
کمی بخندید
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 

 

 

 
در این دنیای واویلا، کمی هم بخندید!...
 
 
اگر می خواهی در زندگی قدم های بلند برداری، شلوار کردی بپوش!
 
خوشا به حال مسافرکش ها که با خیال راحت فریاد می زنند: آزادی، آزادی!
 
دیشب خواب دیدم ازدواج کردم، صبح بلند شدم صدقه دادم.
 
پیام یک چوپان به دوست دخترش: چشمان سیاه تو بر چهره سپیدت مانند پشکلی در سطل شیر است.
 
دانایی را پرسیدند چیست محبوب ترین عدد در اینترنت؟ فرمود: +18
 
 
ای کسانی که ایمان آوردید، جدی جدی ایمان آوردید؟ دیگه آیه نازل نکنیم؟ همه چیز ردیفه؟
 
ترجیح می دهم در فیس بوک باشم و به درس خواندن فکر کنم تا اینکه در حال درس خواندن باشم و به فیس بوک فکر کنم (یکی از فامیل های دور دکتر شریعتی)!
 
پدری به دخترش میگه: دخترم راجع به پیشنهاد ازدواجی که بهت داده اند خوب فکرهایت رو بکن. دختر گریه کنان میگه: ولی من میخوام پیش مامانم باشم. پدر میگه: خب، اونم با خودت ببر، عزیزم.
 
اسبه زنگ میزنه سیرک میگه: آقا شما برای سیرکتون اسب نمی خواین؟یارو میگه: هنرت چیه؟اسبه میگه: احمق نمی بینی دارم باهات حرف میزنم؟!

نصیحت غضنفر به زنش: هر وقت یه سوسک تو دستشویی دیدی با دمپایی فورا نکوب رو
سرش... بی توجه از بغلش رد شو... این کار از صدتا فحش براش بدتره.


خروسه سر کلاس به مرغه میگه: یه نوک میدی؟!
مرغه: اینجا ضایع اس که... نمیشه... نه!خروسه: به جهنم، با خودکار مینویسم.


یارو پشت در اتاق عمل بوده پرستار صدا میزنه: همراه مریض...
یارو میگه: یادداشت کن 0912134...

پلیس جلو یه ماشین رو می گیره و میگه: چون از صبح اولین کسی هستی که کمربند
ایمنی بستی برنده 60 هزار تومن پول شدی. حالا می خوای باهاش چیکار کنی؟مرد میگه: میرم گواهینامه می گیرم.زنش سریع میگه: جناب سروان، به حرفاش گوش ندین، این وقتی اکس می زنه پرت و پلامیگه. بچه شون از اون پشت میگه: بابا نگفتم با ماشین دزدی قاچاق نکنیم؟
یه صدا از صندوق عقب میاد: از مرز رد شدیم یا نه؟

یارو رو به زور وادار به نماز خوندن می کنن. بعد می بینن نشسته داره همین جوری
دعا می کنه. میرن گوش میدن می بینن میگه:خدایا! اینا منو به زور وادار کردن
به نماز خوندن، تو خودت قبول نکن.

مرد: چرا دعوامون میشه عصبانی نمیشی؟ زن: خودمو کنترل می کنم.
مرد: چه جوری؟ زن: توالت میشورم.
مرد: چه ربطی داره؟زن: آخه با مسواک تو میشورم!!!

یک روز مردی با عجله پیش دکتر می رود و می گوید: سلام دکتر! زود بیا، آپاندیس
زنم درد گرفته است. دکتر می گوید: من که یک هفته پیش آپاندیس زنتان را عملکردم، مگه می شه یک زن دو تا آپاندیس داشته باشه؟ اون یارو می گه: نه، ولی یکمرد که می تونه دو تا زن داشته باشه

 
 
نقاشی رنگ و روغن
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 


عکسهایی دیدنی از اعجاب هنر نقاشی با رنگ و روغن
نقاسی های رنگ و روغنی فوق العاده زیبا از Alexei Antonov



  Alexei Antonov در سال 1957 در روسیه متولد شد و نقاشی های رنگ روغن وی زبانزد خاص و عام است. وی از سال 1990 در ایالات متحده آمریکا زندگی می کند و به تدریس هنر و نقاشی در مطرح ترین دانشگاه های این کشور اشتغال دارد.

 


 
 
ارابه خدایان(17)
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 

قسمت هفدهم.


 
 
سعدی
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
 


 


 
 
تشکر
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
 


 
 
هوالباقی
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
 


 
 
← صفحه بعد
 



-------
آپلود عكس
------- -----

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

آپلود عكس

آپلود عكس

----- -----