---- نوشته های همایون رقابی


نوشته های همایون رقابی

خوش آمدید
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
 

 

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

 

آیا میدانید : مطالب و عکسهای وبلاگها را میتوان با استفاده همزمان از دکمه کنترل و دکمه مثبت یا منفی بزرگ و کوچک کرد؟

عکسها در سایز های بزرگتر واضح تر و زیبا تر هستند.


 
 
نکته...
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

ارسالی: خانم آ.ع.(با تشکر)

نکتـــــــــه...


 
 
کدامیک(آخرین قسمت)
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

کدامیک...

نوشته همایون رقابی.

آخرین قسمت.


-        ببین الان دیگر نمیتوانم صحبت کن . بعد زنگ میزنم . خداحافظ .

-        خدا حافظ .

حتی قبل از اینکه جواب مرا بشنود گوشی را گذاشته بود .

دو روز به منزل شعله نرفتم  وبا تعجب دیدم که او هم به من زنگ نزد . روز سوم درحالیکه از زری هم بیخبر بودم کنجکاوی مرا بر آن داشت  که به شعله تلفن کنم و حالش را بپرسم .

اتفاقا منزل بود  .بعد از سلام و علیک , متوجه سردی خاص لحنش شدم . اصلا نپرســید چرا در این مدت تلفن نزده ام و یا به خانه آنها نرفته ام . آن شور و نشاطی که همیشه در کلامش بود وجود نداشت و با من مانند غریبه ها صحبت میکرد.

گفتم : شعله آیا کسالت داری ؟

گفت : بله کمی سرما خورده ام .

-        میتوانم کمکی بکنم ؟

-        نه مرسی .

-        میخواهی امروز عصر به آنجا بیایم ؟

-        امروز عصر ما منزل یکی از اقوام دعوت داریم و خانه نیستیم .

اصرار نکردم و پس از صحبتی کوتاه خداحافظی نمودیم .

به محض اینکه گوشی را گذاشتم زری زنگ زد و با همان صدای نرم و گیرا سلام کرد.

گفتم : چه عجب دلت آمد تلفن بزنی ؟

گفت : با شعله چکار کردی ؟

-      هیچ فقط پیش از تو تلفنی با او صحبت میکردم . خیلی سرد و رسمی برخورد کرد . مثل اینکه خودش حس کرده که اوضاع عوض شده است .

-        فکر نمیکنی به روحیه اش لطمه وارد شود ؟

-        این فکر ها را من نباید بکنم , تو باید میکردی که از ابتدا تلفن زدی .

-        میخواهی نزنم ؟

-        فکر میکنی مشکلی حل میشود ؟

-        نمیدانم .نظر تو چیست ؟

-      ببین . من زنی را که باید یک عمر با او زندگی کنم انتخاب کرده ام و نمیتوانم کس دیگری جز او را دوست داشته باشم . بنا بر این نظر من کاملا معلوم است .

-        متاُسفم .

-      متاُسفی ؟ چرا ؟ این چه طرز حرف زدن است ؟ راستی میدونی دیروز یک کار جالب کردم .

-        چه کار ؟

-      رفتم از حسابم در بانک پول گرفتم  و بعد بیک طلا فروشی رفتم و سفارش یک گردنبند طلا برای تو دادم .

-        برای من ؟.

-      بله اما گوش کن . در انتهای گردنبند یک محفظه کوچک و ظریف وجود دارد که درب آن باز میشود . گفتم داخل آن اسم ترا حک کنند وزیرش بنویسند که دوستت دارم و همیشه خواهم داشت .

زری سکوت کرد و بعد صدای گریه آرام او را شنیدم و سپس با بغض و بدون مقدمه خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت .

حس میکردم عذاب وجدان ناراحتش میکند , اما من در این میانه مسئولیتی بیش از او برای خودم حس نمیکردم .چرا او باید چنین بازی را شروع کند و مرا ببازی بگیرد ؟

اگر اندکی فکر میکرد از همان ابتدا میتوانست ناصحیح بودن کارش را درک کند . حالا که به اینجا رسیده بودیم بیهوده گریه میکرد و احساس پشیمانی آزارش میداد .

دو روز بعد تلفن کرد  و گفت : پژمان در این مدت خیلی فکرکردم . من واقعا پشیمانم .شعله دوست من است و صحیح نیست زندگی او را بر هم زنم . تو هم مرا فراموش کن و قبول کن که شعله زن دلخواه تست .

گفتم زری قبلا هم برایت گفته ام . من باید با زن دلخواه خودم یک عمر زندگی کنم و این مسئله شوخی بردار نیست  . چطور تو میخواهی من فراموشت کنم ؟

-        تو که هنوز مرا درست نمیشناسی .

-        همانقدر که میشناسم برایم کافیست . راستی دیروز یک نامه برایت نوشتم .

-        برای من ؟. اما بدست من نرسید ؟

-      خوب . مسلم است . چون آدرست را نداشتم . بنا بر این آنرا در یک جعبه در کنار همان گردنبند گذاشتم تا در اولین دیدار به تو بدهم . الان هم درون کشوی میز کارم است .

-        چی نوشتی ؟

-        باید خودت بخوانی .

-        خوب یک جمله اش  را برایم بخوان .

-        گفتم که باید خودت بخوانی .

-        فقط یک جمله اش را

-      باشه . فقط یک جمله اش را نه بیشتر .آخر نامه نوشته ام : آنکه همیشه دوستت داشته و خواهد داشت .   امضاء   پژمان .

-        نمیدانم با تو چه کار کنم ؟

-        تو فقط باید با من ازدواج کنی هیچ کار دیگری لازم نیست .

-        آخر مطالبی هست که تو از آنها بیخبری .

-        از کجا میدانی بیخبرم ؟

-        شوخی نکن .تو اصلا مرا نمیشناسی .

-        اتفاقا خوب هم میشناسم .

-      اشتباه تو همین جاست . تو اصلا مرا نمیشناسی . خود منهم بر سر دوراهی عجیبی گرفتار شده ام . واقعا نمیدانم چه کار کنم .

-      زری .بجای این حرفها یکروز قرار ملاقات بگذاریم و در هرجا که صلاح میدانی رو در رو صحبت کنیم .

وحشت زده گفت : نه نه این غیر ممکن است .

-        چرا غیر ممکن است ؟ تو نمیخواهی وضع ما روشن شود؟

-        نمیدانم عجب گیری افتاده ام .

-        من فکرمیکنم با یک ملاقات ساده تمام مسائل حل میشود.

-        اما من اینطور فکر نمیکنم .

-        راستی میخواهم برایت یک هدیه بخرم . خودت بگو چی دوست داری ؟

-        اما تو که برایم گردنبند خریدی ؟

-        بله میخواهم در اولین ملاقاتمان  آنها را بتو بدهم . حالا بگو چی بخرم ؟

-        چرا میخواهی اینکار را بکنی ؟

-        برای اینکه بیشتر بتو ثابت کنم که همیشه در فکرم هستی و دوستت دارم .

-        نمیدونم ترا به خدا دست بردار .

-      باشه خودم انتخاب میکنم . بالاخره یک روز همدیگر را خواهیم دید . تا آن موقع من این چیز ها را در یک جعبه قشنگ میگذارم و از آن در کشوی میز اداره ام نگهداری میکنم .

-        فکر نمیکنی شعله آنجا بیاید و تصادفا آنها را ببیند ؟

-        شعله گاهی به اداره من میآید ولی با توجه به وضع پیش آمده گمان نمیکنم دیگر بیاید .

 

                                         ()()()()()()()()()()

 

کارت دعوتی برای جشن بهرام و مهری به دستم رسید . اینها پسر عمو و دختر عمو بودند و از مدتها پیش برنامه ازدواجشان تنظیم شده بود . در کارت از من و شعله دعوت بعمل آمده بود که در این مراسم شرکت کنیم .برای خانواده هایمان هم کارت جداگانه داده بودند .

محل جشن در یک  سالن مخصوص بود و بنا بر این نمیتوانستم آدرس منزل زری را بفهمم . روز قبل از جشن یک ساعت ظریف برای زری خریدم و پس از نوشتن  جمله   " تقدیم به همسر آینده ام " آنرا کادویی کردم و در کنار گردنبند  و نامه قرار دادم . همان شب به خانه شعله رفتم و کارت دعوت را نشان او دادم و پرسیدم که آیا با من به جشن عروسی بهرام و مهری میآید یا نه ؟

مدتی نگاهم کرد  و بعد گفت :  نمیدانم . بعدا خبر میدهم .

حرفهای رد و بدل شده بین ما سرد بود و من پس از کمی توقف از آنجا خارج شدم .

صبح روز بعد هنگامیکه سر کارم بودم درب اطاق را زدند و وقتی گفتم بفرمایید شعله با صورتی بر افروخته و غمگین وارد گردید .

سلام کرد .  به احترامش از جا بلند شدم  و صندلی تعارفش نمودم . نشست و آنگاه پرسیدم : چطور شد بعد از مدتها باز به اداره من آمدی ؟

حرفش را میخورد و نمیتوانست منظورش را بگوید . من من کنـان گفت : مطالبی هست که باید با تو در میان بگذارم .

گفتم : اتفاقا مطلبی هم هست که من باید به تو بگویم .

بر افروخته ترشد و گفت : در مورد زری ؟ تو هیچ میدانی زری و سعید نامزد هستند ؟

بر خلاف انتظارش گفتم : بله . میدانم . اما در مورد زری نمیخواهم با تو صحبت کنم .

-        پس در مورد چی ؟

-        درمورد خود تو .

اشگش سرازیر شد  و گفت : دیگر موردی وجود ندارد .

-      اشتباه تو همینجاست  . برای من همیشه تو مورد نظر بودی همیشه ترا دوست داشتم و همیشه ترا میخواستم. الان هم باید در مورد تو با تو صحبت کنم .

-        تو مرا دوست داری؟. پس زری چی ؟.

-      من زری را دوست ندارم  . من آن کسی را دوست دارم که با مهارت صدای زری را تقلید میکند  و کسی را که واقعا دوستش دارد امتحان مینماید . شعله .من فقط ترا دوست دارم .

بهت زده مرا نگاه میکرد  و بعد ناگهان بلند شد و بسوی کشوی میزم رفت  و آنرا گشود و جعبه ای را که هدیه ها در داخل آن بود بیرون کشید و گفت : پس این چیست ؟

گفتم : بازش کن .

با تردید آنرا گشود و ابتدا گردنبند  را برداشت و نگاهی به آن کرد و بعد نگاهی پر از سئوال به من نمود .

گفتم : اگر کمی دکمه زیر محفظه اش را فشار دهی باز میشود .

فشار داد و محفظه باز شد . گفتم : داخل  آنرا ببین .

نگاه کرد . گفته بودم داخل آن بنویسند: شعله خوبم دوستت دارم و همیشه خواهم داشت .  پژمان .

اشگ بی اختیار از دیدگانش سرازیربود . ساعت را به دستش دادم و گفتم : این هم برای تو است . و این جمله را که نوشته بودم نشانش دادم ” تقدیم به همسر آینده ام شعله "

و بالاخره نامه را گشود و مشغول خواندن شد .

در سکوت نگاهش میکردم و آثار تنبه و شادی و عشق و پشیمانی را که بر اثر خواندن آن در صورتش نمایان میشد نظاره گر بودم .

در آن نامه نوشته بودم :

شعله عزیزم نامزد خوبم .

از اینکه به من شک کردی و با تلفن و تغییر صدا خواستی امتحانم کنی , متاُسفم  . من بارها گفته بودم  که ترا دوست دارم و بجز تو کس دیگری در کار نیست ,  اما نمیدانم چرا باور نکردی .

البته روزهای اولی که تلفن میزدی  و صدای زری را تقلید مینمودی  متوجه عمل تو نشده بودم . اما وقتی در نهار خوران به زری و خانواده اش بر خوردیم  خیلی سریع متوجه شدم که مخاطب تلفنی من  او نیست .

ابتدا حیران شده بودم که چه کسی اینکار را میکند اما بالاخره یک شب  این راز بر من آشکار شد .  در آن شب  شام خورده بودیم و من و سعید و بهرام با هم مشغول حرف زدن گشتیم . از کمی دورتر صدای حرف زدن تو و زری و دختر های دیگر به گوش میرسید و ناگهان توجه من بیک جمله زری جلب شد که میگفت : شعله خیلی خوب ادای صحبت کردن مرا در میآورد . در مدرسه ما با اینکار سر به سر همشاگردیها میگذاشتیم .

با شنیدن این حرف مسئله برایم حل شد  و در عین حال مکدر شدم  که چرا در ابتدای شروع زندگی باید سایه شک و تردیدی بین ما وجود داشته باشد .

شعله جان با اقرار باینکه خیلی خیلی خیلی دوستت دارم , تصمیم گرفتم روشم را تغییر دهم تا تو متوجه اشتباه خودت بطور ملموس بشوی .

بعد از بازگشت از نهار خوران , در اولین مرتبه که بمن تلفن زدی کاملا مشخص شد مخاطب  تلفنی من تو هستی و ناراحتی ها یی که از توجه ظاهری من به زری در تو ایجاد  میشد و پاسخهایت بیشتر این مسئله را ثابت کرد .

عکس العمل های سردی  که بعدا نشان دادی مرا کاملا مطمئن ساخت و با خرید هدایائی برای تو ولی ظاهرا به اسم زری تصمیم گرفتم در اولین ملاقات که پرده ها به کنار میرود به تو ثابت کنم که دوستت دارم و انتظار دارم با اطمینان دوستم داشته باشی .

اگر در زندگی مشترک ما اطمینان وجود نداشته باشد همه چیز بی بنیاد و پا در هوا خواهد بود . پس بیااز همین حالا تصمیم بگیریم  که با داشتن چنین عشقی عظیم , اطمینان عظیمتری هم نسبت بهم در قلبمان ایجاد کنیم و زندگی خود را سرشار از خوشبختی سازیم .

                                                    آنکه همیشه دوستت داشته و خواهد داشت        

                                                                                                                پژمان

 

                                           ()()()()()()()()()()

 

در جشن عروسی بهرام و مهری  ماهم شرکت کردیم و شعله با همان بیقراری و شیطنت شلوغ میکرد . آن شب زری وسعید هم دست در دست در میان میهمانان میچرخیدند و من و شعله  هم از زیبایی محیط و صدای شاد موسیقی و مهمتر از همه بودن باهم لذت میبردیم .

هنگامیکه همه را برای صرف شام به سالن دیگر دعوت کردند از پشت سر صدای زری را شنیدم که میگفت : بفرمایید سر میز .

برگشتم تشکرکنم  دیدم شعله است که تقلید صدای زری را میکند .

لبخندی زد و با شیطنت نگاهم نمود .

گفتم : آتشپاره . هنوز هم

                                     

                                                                                (  پایان )

 

                                                                               جعفررقابی ( همایون )

                                                                                         4/4/1370

 


 
 
فرح پهلوی
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

ارسالی: خانم آ.ع.(با تشکر)

فـــــرح پهلـــــوی...

 

در ادامه مطلب...


 
 
از زندگی یکسال گذشت اینهم نشدیم
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

ارسالی: آقای عادل واعظی(با تشکر)

از زندگی یکسال گذشت ، اینهم نشدیم...


ته دیگِ طلایی رنگِ خوشمزه هم نشدیم, دو نفر سرمون دعوا کنند.
 
شلغمم نشدیم, یکی کوفتمون کنه, خوب شه.....!!
 
ویرگول هم نشدیم هر کی بهمون رسید مکث کنه
 
 
قره قوروتم نشدیم دهن همه رو آب بندازیم
 
لاک پشتم نشدیم گشت ارشاد نتونه به لاکمون گیر بده
 
خربزه هم نشدیم هر کی می خورتمون پای لرزش هم بشینه
 
موبایل هم نشدیم ، روزی هزار بار نگامون کنی
 
پایان نامه هم نشدیم ازمون دفاع کنن
 
دریاچه ارومیه هم نشدیم دورمون حلقه انسانی تشکیل بدن
 
آهنگ هم نشدیم ، دو نفر بهمون گوش کن
 
مانیتور هم نشدیم ازمون چشم بر ندارن......!!!!!
 
به استاد میگم استاد شما که 9 دادی حالا این یه نمره هم بده دیگههههههههه ، یک نگاه عاقل اندر دیوانه کرد دست گذاشته رو دوشم میگه برو درس بخون پسرم ، استادم نشدیم شخصیت کسی رو خورد کنیم
 
کیبورد هم نشدیم ملّت به بهانه تایپ یه دستی به سر و کلمون بکشن.....
 
کلاه هم نشدیم ملت رو سرگرم کنیم 
 
ای خدااااااا! بختک هم نشدیم بیفتیم رو ملت
 
تام و جری هم نشدیم زندگیمون سرتاسر هیجان باشه 
 
نون هم نشدیم یکی از روی زمین ورداره بوسمون کنه
 
 
ای کی یو سان هم نشدیم تف بمالیم کف کلمون ، همه چی حل شه 

 
مهر جانماز هم نشدیم بوسمون کنن
 
فلش مموری هم نشدیم حافظه مون زیاد باشه
 
معادله هم نشدیم ، کلی آدم دنبال این باشن که بفهمنمون و حداقل دو نفر درکمون کنن
 
کتابم نشدیم حداقل دوست مهربان بشیم

ماکسیما در افغانستان حدود 6 میلیون تومانه ، افغانی هم نشدیم بتونیم ماکسیما بخریم 
.!!!......

 
علف هم نشدیم حداقل به دهن بزی شیرین بیایم
 
عروسک هم نشدیم یکی بغلمون کنه
 
شارژر هم نشدیم بقیه رو شارژ کنیم

شامپو هم نشدیم ملت تو کفمون بمونن

توپ فوتبالم نشدیم 22 نفر بخاطرمون خودکشی کنن
 
گلدونم نشدیم یکی یه گل بهمون بده 
کبری هم نشدیم تصمیماتمون رو تو کتاب ها بنویسن 
کوزت هم نشدیم آخرش خوشبخت شیم
 
حوا هم نشدیم شوهرمون آدم باشه !!.....

 
 
دیار تنهائی
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

دیار تنهائی...

نوشته همایون رقابی.

باز خوانی یکی از داستانهای قدیمی وبلاگ...

کلیک کنید.


 
 
گفتگوهای کودکانه با خدا
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 




گفتـگوهای کـودکـانه با خـدا...






گفت گوهای کودکانه با خدا www.taknaz.ir







خدای عزیز!


به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای
جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟






خدای عزیز!


شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه
داشتند همدیگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که
مؤثر بوده.






خدای عزیز!


اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفش‌های جدیدم
رو بهت نشون میدم.






خدای عزیز!


شرط می‌بندم خیلی برایت سخت است که همه آدم‌های روی
زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من
هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچین کاری کنم.






خدای عزیز!


در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو
بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام می‌دهد؟





گفت گوهای کودکانه با خدا www.taknaz.ir







خدای عزیز!


آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟






خدای عزیز!


این حقیقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که
توی بازی بولینگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند، به
بهشت نمی‌رود؟






خدای عزیز!


آیا تو واقعاً می‌خواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه
این یک اتفاق بود؟






خدای عزیز!


چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟






خدای عزیز!


من به عروسی رفتم و آن‌ها توی کلیسا همدیگر را
بوسیدند. این از نظر تو اشکالی نداره؟






خدای عزیز!

آیا تو واقعاً منظورت این بوده که "نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟" اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم.







گفت گوهای کودکانه با خدا www.taknaz.ir







خدای عزیز!


بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به
خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود.






خدای عزیز!


وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد.
او چیزهایی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود
بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمه‌ای نزنی.






خدای عزیز!


لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من قبلاً هیچ چیز از
تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی.






خدای عزیز!


من می‌خواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما
نه با اینهمه مو در تمام بدنش.







گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net







خدای عزیز!


برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم
می‌دادی‌ها! ها!






خدای عزیز!


فکر می‌کنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد.




خدای عزیز!

من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم.






خدای عزیز!


از همۀ کسانی که برای تو کار می‌کنند، من نوح و داود
را بیشتر دوست دارم.






خدای عزیز!


من دوست دارم شبیه آن مردی که در انجیل بود، 900 سال
زندگی کنم.






خدای عزیز!


فکر نمی‌کنم هیچ کس می‌توانست خدایی بهتر از تو باشد.
می‌خوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو
خدایی، نمی‌زنم.







گفت گوهای کودکانه با خدا www.taknaz.ir







خدای عزیز!


ما خوانده‌ایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما
توی کلاس‌های دینی یکشنبه‌ها به ما گفتند تو این کار
رو کردی. بنابراین شرط می‌بندم او فکر تو را دزدیده.






خدای عزیز!


آدم‌های بد به نوح خندیدند و گفتند: "تو احمقی چون روی
زمین خشک کشتی می‌سازی" اما اون زرنگ بود. چون تو رو
فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همین کارو
می‌کردم.






خدای عزیز!



لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را
نگاه می‌کنم.






خدای عزیز!


هیچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی
که غروب خورشیدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی، دیدم،
معرکه بود.



 
 
پل شیشه ای
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

پل شیشه ای...

باز خوانی یکی از مطالب قدیمی وبلاگ...

کلیک کنید.


 
 
کدامیک(4)
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

کدامیک؟...

قسمت چهارم.

نوشته همایون رقابی

 

 

مژگان گفت : بله منهم او را دیدم .

هر کس نظری میداد و من پیشنهاد کردم بطور پراکنده از هم دور شویم و محوطه را جستجو کنیم . در این موقع ما تقریبا میان درختان درهم فشرده جنگل قرار داشتیم و محیط نسبتا تاریک بود . با تاُکید  براینکه زیاد از آنجا دور نشویم  هر کدام سمتی را انتخاب کردیم و به جستجوی علی پرداختیم .

من چند درخت را پشت سر نهادم و مرتبا علی را صدا میکردم . صدای دیگران را نیز میشنیدم که به جستجو پرداخته بودند . کم کم بیشتر داخل جنگل شدم و همه جا را بدنبال یافتن علی بررسی نمودم . ناگهان از پشت یک درخت , حیوانی که بنظرم شغال میآمد پیدا شد و بسرعت از مقابلم گذشت و پشت درخت های دیگر از نظر پنهان گردید .

احساس خطرکردم . فکر کردم ممکن است دخترها صدمه ببینند و از طرفی دلم برای علی بیشتر به شور افتاد .

از نقطه اولی در حدود صد قدم بیشتر دور نشده بودم و لذا تصمیم گرفتم به آنجا برگردم و همه را صدا کنم تا ابتدا دخترها را به نزد خانواده ها باز گردانیم و بعد به اتفاق همه مرد ها به جستجوی علی بپردازیم .

به محض اینکه برای برگشتن به عقب چرخیدم , شاخه درخت مقابلم حرکتی کرد و زری را مقابل خود یافتم . در آن موقع حساس که اضطراب و دلشوره شدیدا ناراحتم کرده بود از دیدن زری عصبانی شدم .

او گفت : جنگل تاریک بود ترسیدم . خوب شد شما اینجا هستید .

گفتم : تعقیبم میکردی ؟

-        نه تصادفا شما را دیدم .

-        همانطور که تصادفا شعله را اینجا دیدید ؟

-        اوه . بله واقعا تصادف جالبی بود .

داشتیم بر میگشتیم . از حرف او حرصم گرفت . نمیدانستم چه بگویم . درحالیکه در کنار من راه میرفت گفت : من و شعله از دوران دبستان با هم دوست بودیم .

پرسیدم : مرا چطور میشناختید ؟

گفت : عکس شما را در آلبوم شعله دیده بودم .

-        بعد گوشی تلفن را برداشتید ؟..

-        چی ؟ .

ناگهان شاخه های مقابل تکان خورد و سعید نمایان گردید . او هم احساس خطر کرده بود و مانند من به قصد باز گرداندن دختر ها به نزد خانواده باز میگشت .

حرف ما قطع شد و لحظاتی بعد در محوطه قبلی بودیم و همه با صدا کردن یکدیگر دور هم جمع شدیم . قرار شد فورا به سمت محل استراحت خانواده ها برگردیم و بعد مردها برای یافتن علی اقدام کنند . در عین حال که راه میرفتیم , با صدا علی را جستجو مینمودیم .بالاخره پس از طی مسافت لازم به پدر ها و مادر ها رسیدیم . آخرین کسی که علی را صدا کرد بهرام بود و بلافاصله صدای علی جواب او را داد که میگفت : بله

علی کنار پدرش روی فرش نشسته بود و بیک سیب گاز میزد .

همه نفس راحتی کشیدیم و شعله گفت : علی . مگر تو با ما نبودی ؟

علی گفت : شما همه باهم حرف میزدید و من حوصله ام سر رفت  و برگشتم .

شیرین گفت : نباید به ما میگفتی ؟ .

-        اما تو دیدی که من برگشتم .

پرسیدم : صدای ماکه با فریاد علی علی میگفتیم  اینجا نرسید؟

پدرم گفت : ما چیزی نشنیدیم . شاید صدای رادیو که روشن بود نگذاشت  بشنویم .

زری گفت : خوب الحمد لله که چیزی نشده . بهتر است همگی بنشینیم و چای بخوریم .

نشستیم و صحبت های مختلف شروع شد . زنها با هم حرف میزدند و مردها با هم . سـعید شطرنجش را آورد و گفت : دوست دارید بازی کنیم ؟

اعلام آمادگی کردم و پس از چیدن مهره ها بازی شروع شد .

بعد از چند حرکت متوجه شدم سعید خوب بازی میکند و لذا حواسم را بیشتر جمع کردم . در این میان زری از جمع خانم ها جدا شد  و کم کم بما نزدیکتر گردید .

سعید گفت : باز آمدی ؟

-        میخواهم بازی را نگاه کنم .

-        بشرط اینکه حرفی نزنی .

-        نه فقط تماشا میکنم .

اسبم را حرکت دادم  و جلوی پیاده او نهادم . حالا میتوانست با پیاده آنرا بزند  و او هم همین کار را کرد .ناگهان زری گفت : چه اشتباهی إ..

بلافاصله فیل من که جلویش باز شده بود وزیر سعید را زد و آه از نهاد او بر آمد .

سعید به زری گفت : باز تو حواسم را پرت کردی .

-        من فقط تماشا میکردم .

من گفتم : شما باید متوجه باشید که کسی اسبش را مقابل پیاده حریف نمیگذارد تا بسادگی بزند .

سعید گفت : زری حواسم را پرت کرد .

زری بحالت اعتراض از ما دور شد و گفت : من میروم ببینم چه میکنی ؟

بازی در حدود یک ساعت ادامه یافت  و من برنده شدم . قرار شد بعد از نهار و استراحت همگی برای بازی شطرنج دور هم جمع شویم .

شعله خیلی جدی میگفت : برنده از حالا مشخص است . مگر اینکه من بازی نکنم .

شیرین در حالیکه یک خیار را پوست میکند گفت : باید آقایان با آقایان بازی کنند و خانمها با خانمها . برنده این دو گروه با هم مسابقه میدهند .

مهری و مژگان از این پیشنهاد استقبال کردند و ما پس از مدتی صحبت از آنها خداحافظی کردیم  و به اطاقهای خودمان برگشتیم . مادر ها غذای خوشمزه ای تهیه دیده بودند که در میان صحبت ها و خنده ها صرف شد و بعد همگی به استراحت پرداختیم  .

 

                                        ()()()()()()()()()()

 

ده روز در نهار خوران بسر بردیم . در این مدت گردشها و تفریحات مختلف ما را سرگرم میکرد . در مسابقه شطرنج زری و من در بین خانم ها و آقایان اول شدیم . مسابقه نهائی را من و او دادیم  و سرانجام بعد از دو ساعت و نیم من توانستم  با داشتن یک رخ و شاه او را مات کنم .

حقیقتا از اینکه یک دختر اینقدر خوب بازی میکرد تعجب میکردم و این نشانگر فرهنگ خاص خانواده آنها بود .سرگرمیهای زیادی در این مدت برای خودمان فراهم کردیم و در مجموع به قدری خوش گذشت که به اتفاق آرا  این چند روز را جزو بهترین ایام عمر مان به حساب آوردیم .

وقتی تعطیلات به پایان رسید همه از هم خداحافظی نموده و بامید دیدار مجدد راهی تهران شدیم .

فردای آن روز وقتی در اداره بودم زری زنگ زد و صحبت ها شروع شد .

بعد از سلام و احوال پرسی گفتم : خوب بالاخره به نهار خوران آمدی و ترا دیدم .

بدون مقدمه گفت : حالا که دیدی نظرت چیست ؟

گفتم : حد اقل اینکه شطرنج خوب بازی میکنی .

-        فقط همین ؟

-        نه . خیلی بیشتر . اما نمیدانم چطور بگویم .

-        حیف که نامزد داری .

-        ولی هنوز دیر نشده .

با هیجان و با صدای بلند گفت : چی ؟

گفتم : البته مشکل است اما یک عمر زندگی کردن مسئله ای نیست  که بشود روی آن ریسک کرد .

-        اما شعله چی ؟

-        خوب بله شعله واقعا دختر خوبیست .

-        مگه شما همدیگر را دوست ندارید ؟

-        نمیدانم چه بگویم  .

-        یعنی چه ؟

-         میدونی زری تو هم خیلی تقصیر داری .

-        اما من حاضرم کنار بروم .

-        حالا دیگر دیر شده است .

-        تو میخواهی به شعله چی بگوئی ؟

-        نمیدانم اما فکر میکنم خودش متوجه شده باشد.

-        من فکرمیکنم اشتباه کردم . بهتر است دیگر تلفن نکنم .

-      نه زری . نه من باید ترا ببینم و با هم صحبت کنیم . البته مسئله پیچیده است . اما بالاخره هر مشکل راهی دارد .

-        اما شعله دوست من است .

-        پس چرا از اول شروع کردی ؟

-        حالا کاریست شده . بهتراست

-        بهتر است صریحتر حرف بزنیم . تو بگو ببینم , آیا مرا دوست داری ؟

لختی سکوت کرد و بعد با صدایی آهسته گفت : بله . اما

اما ندارد . منهم ترا دوست دارم . خوب نامزدی من و شعله اشتباه بوده . او دختری تحصیل کرده  و پر شور و نشاطیست . فکرش خوب کار میکند و میفهمد که ازدواج یک امر ساده نیست .

-        لعنت بر من .

-        دلم میخواهد ترا ببینم .

-        نه نمیشود حد اقل حالا نمیشود .

-        پس شماره تلفنت را بده داشته باشم .

-        اصلا به هیچ وجه خودم تلفن میزنم .

-        و بالاخره ؟

 

ادامه دارد...


 
 
طنز
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

طنز...


یه
بار رفته بودم درمانگاه آمپول بزنم،

یه دختره اومد آمپولمو بزنه،معلوم بود خیلی تازه کاره!

همینجوری که سرنگو گرفته بود توی دستش،لرزون لرزون اومد سمت من و گفت:

"بسم الله الرحمن الرحیــــم"

منم که کپ کرده بودم از ترسم گفتم:

"اشهد ان لا اله الا الله"!

هیچی دیگه...

انقدر خندید که نتونست آمپولو بزنه و خدارو شکر یکی دیگه اومد زد ..!

 

*****

از یک استاد سخنور دعوت بعمل آمد که درجمع مدیران ارشد یک سازمان ایراد سخن نماید.

محور سخنرانى درخصوص مسائل انگیزشى و چگونگى ارتقاء سطح روحیه کارکنان دورمیزد.

استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتى که توجه حضار کاملا" به گفته هایش جلب شده بود،

چنین گفت: "آرى دوستان، من بهترین سالهاى زندگى را درآغوش زنى گذراندم که همسرم نبود".

ناگهان سکوت شوک برانگیزى جمع حضار را فرا گرفت!

استاد وقتى تعجب آنان را دید، پس از کمى مکث ادامه داد: "آن زن، مادرم بود".

حاضران شروع به خندیدن کردند و استاد سخنان خود را ادامه داد...
-

-

-
تقریبا" یک هفته از آن قضیه سپرى گشت تا اینکه یکى از مدیران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به یک میهمانى نیمه رسمى دعوت شد.

آن مدیر از جمله افراد پرکار و تلاشگر سازمان بود که همیشه خدا سرش شلوغ بود.

او خواست که خودى نشان داده و در جمع دوستان و آشنایان با بازگو کردن همان لطیفه، محفل را بیشتر گرم کند. لذا با صداى بلند گفت:

"آرى، من بهترین سالهاى زندگى خود را درآغوش زنى گذرانده ام که همسرم نبود!".

همانطورى که انتظارمیرفت سکوت توام با شک همه را فرا گرفت

و طبیعتا" همسرش نیز در اوج خشم و حسادت بسر میبرد.

مدیر که وقت را مناسب میدید،‌ خواست لطیفه را ادامه دهد، اما از بد حادثه، چیزى به خاطرش نیامد

و هرچه زمان گذشت، سوءظن میهمانان نسبت به او بیشتر شد، تا اینکه بناچار گفت:

"راستش دوستان، هرچى فکر میکنم، نمیتونم بخاطر بیارم آن خانم کى بود!".

 

*****

بابای شما هم جلو تلویزیون خوابش می بره بعد تا تلویزیونو خاموش می کنی بیدار می شه میگه چرا خاموشش کردی؟

*****

دوغ قبول!
شیر کاکائو قبول!
آبمیوه پاکتی قبول!
اصلا نوشابه هم قبول!
آب معدنی رو دیگه برا چی تکون میدی؟
همش همونه!

*****

اعتراف یک بنده خدا: وقتی که مضرات سیگار رو توی مجله خوندم خیلی ترسیدم و تصمیم گرفتم دیگه مجله نخونم!


 
 
زنانه مردانه بودن خیابان لاله زار
نویسنده : همایون رقابی - ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

زنانه مردانه بودن خیابان لاله زار در زمان مظفرالدین شاه...

در زمان مظفرالدین شاه،  حاکم تهران دستور داد خیابان لاله زار، زنانه و مردانه شود. اما فروشگاه ها و مکانهایی که خانمها از آن جاها احتیاجات خود را می خریدند در سمت شرقی خیابان بود.در حالی که پلیس دارالخلافه دستور داشت، اذن عبور از خیابان قسمت غربی را به خانمها بدهد. پس از مدتی خانمها مجاز شدند در قسمت شرقی خیابان تردد کنند و آقایان به قسمت غربی رفتند اما کافه ها و رستورانها و بستنی فروشی ها در شرق خیابان بود و دوباره مقررات تغییر کرد و سرانجام این دستور بی جا لغو شد.


 
 
← صفحه بعد
 



-------
آپلود عكس
------- -----